تبليغاتX
M.F.M
من نفهمیدم چه شد

گم شدم در راه ها

بیراه ها

زندگی باری شد

سنگینیش بردوش من

من نفهمیدم که بود

گذاشت این بار سنگین

بر دوش من

من نفهمیدم کجاپیدا شدم

کی مرا یافت

دراین بیراه ها

کی رهنمای من بود؟

چشمانم طاقت نداشت

بیدارنبودو خواب بود

گوشهایم نشنید

صدایی هم نبود

یک نفر در دل تاریکی ها

دست من را میفشرد

میبرد مرا به سمت نور

من پیداشدم در شهرعشق

من را نجات داده بود....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط MANSOREH  | 

 ما آدما وقتی یچیزی  رو سخت بدست میاریم یه مدتی به شکرانه بدست اوردنش کلی ذوق میکنیم همه جوره از همه لحاظ مواظبیم از دستش ندیم یه کدتی که گذشت کم کم برامون همه چی عادی میشه .نتیجه تغییر خیلی چیزاست رفتارمون حرفامون و خلاصه روش زندگیمون تغییر میکنه و برامون زندگی تکراری میشه وغیر قابل تحمل این وسط نیاز به یه تلنگرهست اینکه یه نفرمتوجهمون کنه با چه سختی چی رو بدست آوردیم و حالا کجاییم و چه حسی داریم

خدا فقط میتونه این تلنگرو بزنه،بجزخدا کی میتونه به دادمون برسه اگه خدا کمکمون نکنه هرروز بدتر از دیروزش میشیم و کم کم میشیم یه مرده متحرک.....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط MANSOREH  | 

ما در جهان نیستیم، جهان درون ماست. (فورد)



زمان حال یک نیروی الهی است. ( گوته )



روزگاریست که شیطان فریاد می زند : آدم پیدا کنید! سجده خواهم کرد ( شریعتی )



کسی نیامده جز او سر قرار خودش

نشست غرق تماشای آبشار خودش

چه انتظار عجیبی ست!

اینکه شب تا صبح

کسی قنوت بگیرد

به انتظار خودش...




در بن بست هم راه آسمان باز است پرواز را بیاموز.




+ نوشته شده در  ساعت   توسط MANSOREH  | 

مواظب افکارت باش که گفتارت میشود

مواظب گفتارت باش که رفتارت می شود

و مواظب رفتارت باش که کردارت می شود

امام علی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط MANSOREH  | 

این شعرو یکی از دوستای وبلاگ نویسم برام فرستاده.

خطي كشيد روي تمام سوال ها/

تعريف ها ، معادله ها، احتمال ها /

خطي كشيد روي تساوي عقل و عشق/

خطي دگر به قاعده ها و مثال ها /

خطي دگر كشيد به قانون خويشتن /

قانون لحظه ها و زمان ها و سال ها /

از خود كشيد دست و به خود نيز خط كشيد /

خطي به روي دفتر خط ها و خال ها /

خط هابه هم رسيد و به يك جمله ختم شد /

با عشق ممكن است تمام محال ها .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط MANSOREH  | 


خـِیزَران یا بامبو گیاهی است چندساله از تیره گندمیان. خیزران درخت نیست بلکه علفی غول پیکر است. ساقه‌های خیزران در ردیفهای متراکم رشد می‌کند و می‌تواند تا ارتفاع ۴۰ متر (۱۳۰ پا) برسد.

در چین اکثر جنگلهای کم ارتفاع، قرنها پیش از بین رفتند. با این وجود، هنوز جنگلهایی که خیزران در خود دارند سراشیبی تپه‌ها را در غرب کشور می‌پوشانند. خیزران در کوههای استان ساچوان برای آخرین پانداهای باقیمانده که در حیات وحش زندگی می‌کنند غذا تأمین می‌کند. این ناحیه احتمالاَ دارای ۱۳۰۰ پاندا است.[۲]


برای دیدن اطلاعات بیشتر روی ادامه مطلب کلیک کنید

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط MANSOREH  | 

سلام.

این چند روزه دارم به این فکر میکنم چرا بعضی از آدما به خاطر مهربونیشون لطمه می خورن . همه می خوان از این اخلاقشون سوءاستفاده کنن. ای کاش مردم قدر  آدما ی مهربون و با محبت رو می دونستن....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط MANSOREH  | 

در حضور واژه های بی نفس صدای تیک تیک ساعت را گوش کن شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی
+ نوشته شده در  ساعت   توسط MANSOREH  | 

   من سبزترین واژه ملموس غروبم . کاش در این وسعت سبز یکنفر درد مرا می فهمید

+ نوشته شده در  ساعت   توسط MANSOREH  | 

خسته ی عشق (قسمتی از مثنوی رهی))


 

همچو گل می سوزم از سودای دل                    آتشی در سينه دارم ،جای دل


چيست عشق؟ آتش به جان افروختن                کار آتش نيست غير از سوختن


عمر من،روز سياهی بيش نيست                     از وجودم،اشک و آهی بيش نيست


بود عمری بر دل پر ناله ام                                 داغ ها بهر گلی،چون لاله ام


عمر با آن تند خو می خواستم                           زندگی را بهر او می خواستم


ليک قدر من نمی دانست حيف                         دوست از دشمن نمی دانست حيف


نوگل من همدم اغيار بود                                  وز من حسرت نصيبش،عار بود


با وفا داران ،سر ياری نداشت                            همچو گل بوی وفا داری نداشت


سودم از سودای دل، جز درد نيست                     غير اشک گرم و آه سرد نيست


ای دريغ از انتظار من دريغ!                                  وز دل اميدوار من دريغ


ای دريغا جان سپاری های من                             خاکساری ها و خواری های من


جان نکردم در وفا از وی                                        دريای دريغا،ای دريغا، ای دريغ


با غمش هر شب وصالی داشتم                           با فغان و گريه کاری داشتم


بود هر شب ماه ساغر نوش غير                             همچو نرگس مست در آغوش غير


غمگسارانم همی داند پند                                پند کی باشد به مجنون سودمند


با دل عاشق نصيحت باطل است                        خشت بر دريا زدن ،بی حاصل است

 
الغرض ياران دور از درد من                                   بی خبر از جان غم پرورد من


گرچه زان عشقم رها می خواستند                     دردم افزودند و جانم کاستند


آتش دل را ز بس دامن زدند                                عاقبت آتش به جان من زدند


سوز عشقم ترک شادی بود وبس                      حاصل من ،نا مرادی بود و بس


گريه ام چون شمع بزم آهسته است                  دل کند زاری ،ولی لب بسته است


گلشن اميد من بر باد رفت                                نغمه ی شادی مرا از ياد رفت


ذوق مستی ، در دل افسرده نيست                   زنده ی بی عشق تو،کم از مرده نيست

+ نوشته شده در  ساعت   توسط MANSOREH  | 

 

 

 

 تست روانشناسی 

                             به سووال ها پاسخ بدید و در آخر جواب اون رو ببینید.

                                             روی ادامه مطلب کلیک کنید .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط MANSOREH  | 

 

سال 1264 قمرى، نخستين برنامه‌ى دولت ايران براى واکسن  زدن به فرمان اميرکبير آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ايرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امير کبير خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به‌ويژه که چند تن از فالگيرها و دعانويس‌ها در شهر شايعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌يافتن جن به خون انسان مى‌شود .

( حتما ادامه مطلب را بخوانید)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط MANSOREH  | 

این ماده در ذراتی که از دنباله دار وایلد-2 منتشر شد کشف شد

سازمان فضایی آمریکا، ناسا، می گوید دانشمندان یکی از مواد بنیادی شیمیایی که از مصالح ساختمانی حیات است را برای اولین بار در یک دنباله دار یافته اند.

گلیسین یک آمینو اسید است که در پروتئین ها - ملکول های پیچیده ای که ارگانیسم های زنده برای ساختن و حفظ سیستم های خود از آنها استفاده می کنند - یافت می شود.این ماده در ذراتی که از دنباله دار وایلد-2 در فضا پراکنده می شد ردیابی شده است. این ذرات در سال 2004 توسط کاوشگر "استارداست" ناسا جمع آوری شده بود.

( حتما ادامه مطلب را بخوانید)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط MANSOREH  | 

من در طول سال تحصیلی تحقیقات زیادی انجام دادم و تصمیم گرفتم گاهی تعدادی از آن ها را در وبلاگم قرار بدم تا شما هم از اون ها استفاده کافی رو ببرید .

تحقیق درباره ی یوگا

یوگا ورزشی جسمی و روانی(فکری) می‌باشد که در شبه قارهٔ هند و توسط هندوها بوجود آمده‌است ریشه یابی دقیق این ورزش که توسط چه شخصی و دقیقآ چگونه بوجود آمده کمابیش ناممکن است چرا که تاریخ شکل گیری یوگا به سالهای بسیار دور برمی گردد.

واژه Yoga در اصل از واژهٔ «یوج»(Yuj) در زبان سانسکریت که به معنی یکپارچه سازی و یگانگی آمده است. واژهٔ «یوج» با واژگان «یک» و «یگانه» در فارسی خویشاوند است. برخی نیز باور دارند که Yoga از واژهٔ پارسی «یوغ» گرفته شده‌است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط MANSOREH  | 

تحقیق درباره ی بازی  گلف

گُلْف یکی از بازیهای فضای آزاد است که در آن بازیکنان بطور فردی یا تیمی به‌وسیله چوبهای گوناگون ویژه‌ای توپ کوچکی را درون سوراخی در زمین می‌اندازند. در آیین‌نامه بازی گلف این بازی را اینگونه تعریف کرده‌اند: "گلف پرتاب یک توپ از نقطه آغاز بازی به درون یک سوراخ است که به‌وسیله یک یا چند ضربه پیاپی و بر طبق قوانین مشخصی صورت گرفته باشد."


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط MANSOREH  | 

تحقیق درباره ی اقلیدس

این تحقیق حدود ۹ صفحه در ورد است و مطالب جالبی است . حتما ادامه مطلب را نگاه کنید و نظر دهید ممنون .

 

اقْليدِس‌، مشهورترين‌ رياضى‌دان‌ دوران‌ باستان‌ (سده‌هاي‌ 4 و 3ق‌ م‌) كه‌ شهرتش‌ به‌ عنوان‌ پدر هندسه‌ تاكنون‌ پايدار مانده‌ است‌. از زادگاه‌ و چگونگى‌ آموزش‌ او آگاهى‌ روشنى‌ در دست‌ نيست‌. هر آنچه‌ درباره زندگانى‌ اقليدس‌ نقل‌ شده‌، يا از گزارشگران‌ اواخر دورة باستان‌، يا از نويسندگان‌ دوره اسلامى‌ است. به‌ هر صورت‌، تقريباً مسلم‌ است‌ كه‌ اقليدس‌ از 328 تا 385 ق‌م‌ در آتن‌ و اسكندريه‌ فعاليت‌ علمى‌ داشته‌ است‌، و بايد افزود كه‌ با توجه‌ به‌ آنچه‌ از نوشته‌هاي‌ او باقى‌ مانده‌، و نيز گزارشهايى‌ كه‌ دربارة آثار گمشدة او در دست‌ است‌، دوران‌ فعاليت‌ علمى‌ او سالهاي‌ درازتري‌ را در بر مى‌گيرد و محتمل‌ است‌ كه‌ تا حدود 270ق‌ م‌ نيز زيسته‌ باشد .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط MANSOREH  | 

 این مطلب درباره ی جهت یابی است و این مطلب از تحقیق خود من است . و حدود ۱۵ صفحه است (حتما ادامه مطلب را بخوانید)

جهت يابي »

یافتن جهت‌های جغرافیایی را جهت‌یابی گویند. جهت‌یابی در بسیاری از موارد کاربرد دارد. برای نمونه  

وقتی در کوهستان، جنگل،دشت یا بیابان گم شده باشید، با دانستن جهت‌های جغرافیایی می‌توانید

به مکان مورد نظرتان برسید.یکی از استفاده‌های مسلمانان از جهت‌یابی،یافتن قبله برای نماز خواندن

وذبح حیوانات است.کوهنوردان،نظامیان،جنگل‌بانان و ...هم به دانستن روش‌های جهت‌یابی نیاز مندند.

هرچندامروزه با وسایلی مانندقطب‌نما یا GPS می‌توان به راحتی و با دقت بسیار زیاد جهت جغرافیایی

را مشخص کرد، در نبود ابزار، دانستن روش‌های دیگر جهت‌یابی مفید و کاراست.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط MANSOREH  | 

 

این تحقیق من درباره ی حرکات زمین است که حدود ۱۳ صفحه است. ( ادامه مطلب را حتما بخوانید و نظر بدهید )

حرکات زمین بطور کلی شامل حرکت وضعی و حرکت انتقالی می‌باشد. حرکت زمین به دور محوری که نسبت به سطح مدار آن زاویه 23 درجه و 27 دقیقه تشکیل می‌دهد را حرکت وضعی می‌گویند که هر 24 ساعت اتفاق می‌افتد و حرکت زمین را روی مدار بیضی شکلی که قطر اطول آن بالغ بر بر 930 میلیون کیلومتر و به دور خورشید را حرکت انتقالی می‌گویند که در هر 365 روز و 6 ساعت اتفاق می‌افتد. تمایل محور زمین نسبت به مدار آن در طول حرکت انتقالی فصول را بوجود می‌‌آورد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط MANSOREH  | 

ای تحقیق درباره ی شریعتی است حتما ادمه مطلب را بخونید و نظر یادتون نره.

زندگي نامه

اول علی شریعتی در سوم آذر سال ۱۳۱۲ در مزینان، یک روستای سنتی کوچک، کنار کویر، در نزدیکی سبزوار دیده به جهان گشود. پدرش محمد تقی شریعتی، موسس کانون حقایق اسلامی و مادرش زهرا امینی، زنی روستایی متواضع و حساس بود. پدر پدر بزرگ علی، ملاقربانعلی، معروف به آخوند حکیم، مردی فیلسوف و فقیه بود که در مدارس قدیم بخارا و مشهد و سبزوار تحصیل کرده و از شاگردان برگزیده ملاهادی سبزواری محسوب می‌شد.  در سال ۱۳۳۱، اولین بازداشت او رخ داد و این اولین رویارویی او و نظام حکومتی بود. در تاریخ ۲۴ تیر سال ۱۳۴۷ با پوران شریعت رضوی، یکی از همکلاسی‌هایش ازداوج کرد.  شریعتی تحصیلات دانشگاهی خود را در مشهد گذراند و تحصیلات عالی خود را در سال ۱۳۴۱ در فرانسه و در رشته تاریخ و جامعه‌شناسی مذهبی ادامه داد. در سال ۱۳۴۳ به ایران برگشت و در مرز دستگیر شد. حکم دستگیری از سوی ساواک بود و متعلق به ۲ سال پیش یعنی در هنگام خروج از ایران که به همان دلیل معلق مانده بود و در عین حال لازم‌الاجرا بود. بعد از بازداشت به زندان قزل‌قلعه در تهران منتقل شد. اوائل شهریور همان سال بعد از آزادی به مشهد برگشت.

حدود ۹ صفحه

+ نوشته شده در  ساعت   توسط MANSOREH  | 

در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری

دست های تو توانایی آن را دارد

که مرا زندگانی بخشد

چشم های تو به من می بخشد

شور عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی .

 

    

+ نوشته شده در  ساعت   توسط MANSOREH  | 

زندگی رویا نیست

زندگی زیباست

می توان

بر درخت تهی از بار ، زدی پیوندی

می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت

می توان

از میان فاصله ها را برداشت

دل من با دل تو

هر دو بیزار از این فاصله هاست

+ نوشته شده در  ساعت   توسط MANSOREH  | 

                     

دلتنگی از زبان نغمه رضایی

اسطوره های کودکیم را صدا کنید

من را میان قصه ی آن ها رها کنید

دنیای مردمان حقیقی دروغ بود

دیگر حساب باور من را جدا کنید

بی قهرمان و قصه نشستن برای چیست ؟

فکری به حال آخر این ماجرا کنید

یکبار قصر رستم افسانه ساز را

در نغمه های تلخ حقیقت به پا کنید

اینجا فنا پذیر و حقیقرند مردمان

من را به جاودانه شدن آشنا کنید

از دست واقعیت این شهر خسته ام

اسطوره های کودکیم را صدا کنید .

 

 

آبی ، خاکستری ،سیاه ... ( حمید مصدق)

 

تو به من می خندی

ونمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده  از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم

که چرا ،

خانه ی کوچکه ما

سیب نداشت ...

 

 آدمک از زبان نغمه رضایی

آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همینجاست ، بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند

دستخطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

فکر کن درد تو ارزشمند است

 فکر کن گریه چه زیباست بخند

صبح فردا به شبت نیست که نیست

تازه انگار که فرداست بخند

راستی انچه به یادت دادیم

پر زدن نیست که درجاست بخند

آدمک نغمه آغاز نخوان

به خدا آخر دنیاست بخند

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط MANSOREH  | 

فراتر ها »

دختری بود که آرزو داشت پرواز کنه و از همه چیز بگذره . اون دوست داشت همه چیز تو دنیا رو رها کنه پر بکشه به آسمون . آسمون آبی که آبی اون براش به معنی آزادی بود و ابرهاش به معنی یک تکیه گاه . اون فراتر ها رو دوست داشت . فراتر از هر چیز . فراتر از آسمون ، فراتر از زندگی ، فراتر از آبی ، فراتر از سفید. اون می خواست پرواز کنه تا فراتر ها رو هم ببینه . دختری بود که احساساتش به زیبایی و پاکی دریای آبی بود . این دختر آرزوشو به هیچ کس نگفت به هیچ کس ، تا اینکه خاک فهمید چون دختر به خاک پیوسته بود . خاک به ریشه گفت ، به ریشه گیاه زیبایی که از گوشه یه سنگ قبر بیرون اومده بود . ریشه به گیاه گفت و آرزو به برگ ها رسید . باران گرفت . قطره ی روی برگ آرزو رو شنید . از گرمای ناراحتی تبخیر شد و به اسمون رفت و ابر شد . به دوستانش گفت . آسمون فهمید . به فرشته ها گفت . فرشته ها خبرو پیش خدا بردند و  خدا دلش به حال دخترک سوختو روح آن دختر حالا مثل یک پرنده در حال پرواز است و دخترک بالاخره فراتر ها رو دید و به آرزوش خندید چون دانست که زیباترین آرزو رو کرده است .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط MANSOREH  | 

                               

به نام او که ...

منم کوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه چهار گوشه جهان پسر کمبوجیه، شاه بزرگ، ...، نوه کوروش، شاه بزرگ، ...، نبیره چیش پیش، شاه بزرگ...

 

آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم، همه مردم گام های مرا با شادمانی پذیرفتند. در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهریاری نشستم. مردوک خدای بزرگ دل های مردم بابل را بسوی من گردانید، ...، زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم.

 

ارتش بزرگ من بآرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید.

 

نابسامانی درونی بابل و نیایشگاههای آنجا دل مرا بدرد آورد... من برای آرامش کوشیدم.

 

من برده داری را برانداختم. به بدبختی های آنان پایان بخشیدم.

 

فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند. فرمان دادم که هیچکس مردم شهر را نیازارد و به دارایی آنان دست یازی نکند.

 

مردوک خدای بزرگ از کار من خشنود شد... او مهربانی ا ش و فراوانی را ارزانی داشت. ما همگی شادمانه و در آشتی و آرامش پایگاه بلندش را ستودیم.

 

. من همه شهرهایی را که ویران شده بود از نو ساختم. فرمان دادم تمام نیایشگاههایی را که بسته شده بود، بگشایند. همه خدایان این نیایشگاهها را به جاهای خود بازگرداندم.

 

همه مردمانی را که پراکنده و آواره شده بودند، به جایگاههای خود برگرداندم و خانه های ویران آنان را آباد کردم.

 

همچنین پیکره خدایان سومر و اکد را که نبونید، بدون هراس از خدای بزرگ، به بابل آورده بود، به خشنودی مردوک خدای بزرگ و به شادی و خرمی به نیایشگاههای خودشان بازگرداندم. باشد که دل ها شاد گردد.

 

بشود که خدایانی که آنان را به جایگاههای نخستینشان بازگرداندم، هر روز در پیشگاه خدای بزرگ برایم زندگانی بلند خواستار باشند.

 

من برای همه مردم معبودگاهی آرام مهیا ساختم وآرامش را به تمامی مردم پیشکش کردم.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط MANSOREH  | 

 

این داستان اولین داستانی که من خودم نوشتم

« اردوي مدرسه »

 داخل اتوبوس شدیم ومن در صندلی عقب نشستم. کسی در کنارم ننشست .به بیرون پنجره نگاه کردم. مامان و بابا ها رو می دیدم که عاشق بچه ها شونن و برای اونا دست تکان می دادن . اون وسط فقط مامان وبابای من نبودن. به آسمون نگاه کردم ويادشون افتادم.من تا حالا اونا روندیدم فقط می دونم که اونا بودن نه می دونم دوستم دارن یا نه یا شاید اصلا ندونن که اون نوزادی که داشتن کجاست ؟ خوش به حال مهسا ، كيميا و نازنين اصلاً همشون . اونا حداقل یکی رو دارن که دوستشون داشته باشه . احساس تنهایی شدیدی بهم غلبه کرده بود. اشک تو چشمام جمع شده بود و دوست داشتم به همه ی بچه ها بگم، نه داد بزنم که چرا هیچ کدوم حتی حاضر نیستید با من حرف بزنید؟ من خیلی تنهام چون نه دوست دارم و نه مادر و پدر. یه مامان بزرگ با بابا بزرگ دارم که اونقدر پیرن که حتی به فکر من هم نیستن و مطمئنم منو مزاحم زندگی خودشون می دونن ودوست دارن زودتراز شرم راحت شن . احساس بیهودگی زیادی می کنم که چرا اصلا به دنیا اومدم وقتی قرار بوده با اومدن من اونا برن اونم تو یه تصادف . چرا من باید از بین خانواده ی سه نفره زنده بمونم ، با این که فقط یه ماهم بود .دیگه داشتیم می رسیدیم که خانم ناظم گفت : بچه ها وقتی رسیدیم  دور نشیدا . بعدم با دوستاتون باشید، وسایلتونم بردارید تو دلم گفتم : بذار بهم خوش بگذره بعد یه لبخند تزیینی مهمون لبم کردم .اتوبوس ایستاد و من آخرین نفر از اتوبوس پیاده شدم ، چادر ها رو درست کردند آخه قرار بود شب هم اونجا باشیم ، بچه ها وسایلا شون رو درآوردن و به هم نشان می دادند نمی دانم چرا از آن ها خوشم نمی آمد احساس می کردم با آن ها تفاوت دارم هیچ کدام با من دوست نبودند ومنو درک نمی کردند حسی دربدنم بود که نمی خواستم به آن ها نزدیک شوم و منو از رفتن به طرف آن ها باز می داشت ، به همین دلیل به طرف خانم ناظم رفتم و گفتم: می تونم برم یه خورده اون ورتر .

 - نه همین جا بازی کن .-  چرا؟-  گفتم که نمیشه .

-  خانم اجاره بدین دور نمی شم .

-  باشه ولی قول دادی دور نمی شی یا.

باشه . و آروم شروع به حرکت کردم .هی رفتم جلوتر و جلوتر.صدای آب توی فضا پیچیده بود. دنبال اون رفتم .درختان خیلی بلند بودند ، وقتی سرم رو بالا می بردم سرم گیج می رفت چقدر آسمان زیبا شده بود . احساس می کردم که تنهام  خیلی داشتم دور می شدم آخه کم کم راه رفتنم تبدیل به دویدن شده بود زمین خیلی پستی وبلندی داشت . آن قدر رفتم که صدای بچه ها رو نمی شنیدم برگشتم  و نگاه کردم و به جز درخت چیز دیگری نبود و صدايی به جز آب شنیده نمی شد ،با خودم گفتم: وای خداچه کار کنم ؟ سرم راپایین انداختم ، با قیافه ای مصمم تر گفتم: دیگه نصفه راه رو اومدم بقیشم می رم . جلوتروجلوتررفتم. صدای آب همینطور بیشترمی شد رو به روی خودم آب زلالی دیدم  کلی خوش حال شدم ، البته سرعت آب پیش از حد زیاد و خطرناک بود. با خودم فکر کردم که ازش رد شم . چند تا سنگ داخل آب بود . معلوم  بود عمقش زیاده ، می تونستم ازشون بپرم ، اول ترسیدم  بعد با خودم  گفتم : چرا مي ترسي اين رود خونه كه ترسي نداره تو كه راه رو گم كردي ديگه از اين جا به بعد هم مهم نيست ولی یه زن رو جلوی خودم دید انگار اون زن علامت می داد که این کار رو نکن . اشتیاقم برای رد شدن بیشتر شد . شاید بی عقلی باشد ولی پریدم، نتونستم خودمو کنترل کنم و به داخل آب افتادم دستم رو به کناره ی ساحل به یک گیاه  گیر دادم ،داشت آب منو می برد همون زمان آن زن زیبا در طرف دیگر آب بود دستش را جلو آوورد من زود دستم رو بهش دادم فکر می کردم حتما فرشته نجات است وقتی از آب بیرون آمدم با خیال اینکه فرشته نجاتم داده است به یک سمت حرکت کردم متوجه شدم کسی دستم رو گرفته ومنو به یک سمت می کشه جلوی خودمو با دقت نگاه کردم يک مرد جوان خوش رو و زیبا رو دیدم جیغ ودادکردم وسعی کردم ازدستش فرار کنم ولی فایده ای نداشت .احساس می کردم آشناست . او خیلی تند حرکت می کرد با اینکه عادی راه می رفت درختان پشت سرهم از جلوی چشمانم رد می شدند. ترسیده بودم ولی دیگر مقاومت نکردم . احساس آرامش بهم دست داده بود. کم کم صدای بچه ها رو می شنیدم ،اما دیگر آن مرد نبود. دورخود چرخیدم ولی او راندیدم. همان زمان یکی از بچه ها را دیدم که از پشت درختان دوان دوان به سمتم می آمد. من هم به سمتش رفتم همه بچه ها آمدند. خانم ناظم هم آمد نگاهشان کردم بعد زدمزیرگریه آن قدر گریه کردم که ناظم عصبانی روبه گریه انداختم به جلو آمدوگفت:چی شده؟

گفتم : مادرمثل فرشته ،پدر مثل راهنما و در آغوش خانم ناظم  پریدم . دیگه می دونستم تو اون بالا بالاها کسی هست که منو می بینه ومراقب منه ،حتی اگر هیچ کس در کنارم نباشه اون هست.

 اون همیشه هست .


چه طور بود نظرتو برام بفرست ممنون
+ نوشته شده در  ساعت   توسط MANSOREH  |